خرید بک لینک
کلاس اول دبستان در دبستان قدس به سرعت سپری میشد .روزهایی بود که من هم زمان با آموختن حروف الفبا الفبای جنگ را نیز می آموختم .شاید برای کودکی چون من زود بود .که خود را درگیر جنگ کند .اما شرایط آن زمان وروحیات آن روزهای من باعث شد که من همیشه پیگیر اخبار جنگ باشم .وبا هر پیروزی دشمن واز دست دادن گوشه ای از خاک وطنم غم واندوهی وجود م را فرا می گرفت .وهر بار که شهیدی را می آوردند .گویی که یکی از عزیزان خوم را از دست داده ام .اگر بگویم من با آوردن هر شهید به شهر مان گریه می کردم .وبرای رفتن به جبهه مصصم می شدم اغراق نکرده ام .همه جا فضای جنگ حاکم بود .وهر جا که پا می

برچسب: دبستان قدس بندرکنگ, نویسنده: ساناز رستمیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 23:44

از آمدن ما به بندر عباس یک سال می گذشت .وروزهای گرم تابستان یواش یواش می آمد .امتحانات ما کلاس اولی ها تمام شد .وما آماده می شدیم که بار سفر را بندیم وبه ملک آباد برویم .همه اسباب واثاثیه را مادر جمع کرد ومثل اینکه با سختیهای که در این یک سال کشیده بود .قصد باز گشت به بندر را نداشت .ما هم در آن عالم کودکی خود از رفتن به شهر ودیار خود خوشحال بودیم .هر چند راهی خسته کننده بود .اما زمانی که به ملک آباد رسیدیم .این خستگی رافراموش کردیم .شب بود وهوا خنک ودلپذیر وبرای ما که به هوای گرم وشرجی عادت کرده بودیم هنوز سرد .شب را به خانه خاله عذرا رفتیم .وقرار شد تا آماده ش

برچسب: نویسنده: ساناز رستمیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 23:44

دیگر به خوبی الفبای جنگ را آموخته بودم .وجودم سر شار از کینه ونفرت بر علیه دشمن شده بود .حتی داستان جنگ را شروع به خواندن کرده بودم .وگهگاهی شعر های جنگ را حفظ می کردم .همه جا حال وهوای جنگ داشت .واگر کمی با دقت به اطراف نگاه می کردی .آثار جنگ را می دیدی .روستای ما نیز با اینکه از میدان جنگ فرسنگها فاصله داشت .اما گاهی بوی باروت وشهادت می داد .آرزویم شده بود پوشیدن لباس پلنگی وگرفتن اسلحه ورفتن به جنگ .الان که به آن روزها فکر می کنم .حتی برای خودم هم این آرزو سنگین است .که چگونه یک کودک 8ساله که باید به فکر بازی های کودکانه باشد به فکر جنگ بود.پدر تازه به مرخص

برچسب: عضویت در بسیج,عضویت در بسیج فعال,عضویت در بسیج مهندسین,عضویت در بسیج دانشجویی,عضویت در بسیج اینترنتی,عضویت در بسیج به صورت اینترنتی,عضویت در بسیج مهندسین تهران,عضویت در بسیج سایبری,عضویت در بسیج مساجد,عضویت در بسیج خواهران, نویسنده: ساناز رستمیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 23:44

پایگاه آن روز شلوغ بود .وبرای رفتن به میدان تیر نام نویسی می کردند .من هم که آرزوی تیر اندازی با یک اسلحه واقعی را داشتم .به مسول پایگاه اصرار کردم که اسم مرا هم بنویسد .واو هم به شوخی سعی در منصرف کردن من بود .واز سن کم من می گفت .با اصرار زیاد من قرار شد مرا هم با خودشان ببرند .اما قول تیر اندازی ندادند .وگفتند شاید بچه های سپاه قبول نکنند .بعد از ظهر به طرف میدان تیر که در جاده بندر عباس بود .با یک تویوتا لندکروز حرکت کردیم ..ومن در تمام طول مسیر دلشوره واسترس داشتم که شاید فرمانده میدان تیر به علت سن وجثه کوچک من اجازه تیر اندازی ندهد .به میدان تیر رسیدیم

برچسب: نویسنده: ساناز رستمیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 23:44

چند سال دیگر هم گذشت .1394بهمن ماه ..چه زود می گذرد .مدتی است با نوشتن قهر کرده ام .شاید هم تقصیر واتس آپ وتلگرام باشد.این دنیای جدید مرا از مطالعه ونوشتن باز داشته است .کاش میشد .دوباره نوشت .کاش میشد از جملات سه خطی دوباره به دنیای وبلاگ باز گشت .دوباره خواهم نوشت .چون نوشتن به من می آموزد.با نوشتن است که می توانم تفکراتم را دوباره مرور کنم...واینکه چقدر نوشته های امروز من با دیروز متفاوت شده است .بسیجی دیروز .کسی که از مدرسه ومسجد وخانه تنها محل وقت گذرانیش بود .امروز آواره اینستاگرام شده است .وعکسهای دختران نیمه برهنه صفحه مجازی را لایک می کند.کسی که آرزوی

برچسب: یاد اون قدیما بخیر, نویسنده: ساناز رستمیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 23:44

دبیرستان شهید حسن ذاکری کلاس دوم دبیرستان سال 1368 بود.روزهای اول سال بود.یک همکلاسی هیکلی وقد بلند داشتیم به نام ایرج خدری خودش می گفت عضو تیم ملی بسکتباله..پسر مهربونی بود.یک روز سر کلاس سر نشستن با یکی از همکلاسیها بحثم شد.ایرج خدری مثل یک سوپر من اومد و وطرف رو با یک دست بلند کرد وگفت سید رفیقمه اگه اذیتش کنی با من طرفی ... خلاصه این شد که من وایرج با هم دوست صمیمی شدیم .همیشه افتخار می کردم به داشتن دوستی چون او . همیشه نیکمت اول می نشست .وچون قدش بلند بود کسی دیگری نمی تونست کنارش بشینه...غده هیپوفیز ایرج ترشح زیادی داشت .ومی گفت اگر قرص نخورم قدم بیشتر م

برچسب: ایرج خدری بازیکن بسکتبال, نویسنده: ساناز رستمیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 23:44

من وحسن از کودکی همیشه با هم بودیم .اختلاف کم سنی من وحسن باعث شده بود .دوستان خوبی واسه باشیم .خونه حسن کرمان توی ایستگاه راه آهن بود .وگاهی تابستان به خونه دایی حسین می اومدیم .

واون موقع بود که ایستگاه راه آهن رو با دوستان پسر دایی ام به می ریختیم .روستایی باقر اباد رو پیاده می رفتیم وغروب هم با سرویس برای تفریح به شهر ...

برچسب: نویسنده: ساناز رستمیان تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 23:44

صفحه بندی